ضرورت رنسانس فکری ایرانی؛ بازگشت انسان به مرکز اندیشه
در تاریخ ملتها، دورههایی فرا میرسد که گاه بحران اصلی جامعه نه در حوزه اقتصاد، سیاست یا حتی حکومت ، بلکه بحران اندیشه است که الگوهای فکری حاکم، دیگر قادر به تبیین واقعیتهای نوین نیستند و مانع خلاقیت و انطباق جامعه میشوند، در چنین مقاطعی، جامعه درمییابد بسیاری از مشکلات ظاهری، ریشه در لایههای عمیقتری از فرهنگ، نظام ارزشی و شیوه اندیشیدن دارد که نیاز به بازاندیشی بنیادین پدیدار میگردد. ایران در زمان حاضر در چنین مقطعی قرار گرفته است.
چالشهای اقتصادی مزمن، مهاجرت گسترده نخبگان، فرسایش سرمایه اجتماعی، نزول اعتماد عمومی، تنشهای هویتی، بحرانهای زیستمحیطی و شکافهای اجتماعی، هرچند مهم و ملموساند، اما بیش از آنکه علتهای اصلی باشند، معلول یک بنبست عمیقتر نظام فکری-فرهنگی به شمار میروند. بنبستی که طی دهههای گذشته بازتولید شده و جامعه را در چرخهای از مشکلات تکراری گرفتار کرده است.
ضرورت رنسانس فکری ایرانی
از این منظر، پرسش کلیدی این نیست که «چگونه مشکل خاص را حل کنیم»، بلکه این است که «آیا زمان بازاندیشی در بنیانهای فکری و فرهنگیمان فرا نرسیده است؟» به بیان روشنتر: آیا ایران به یک رنسانس فکری نیاز ندارد؟
رنسانس؛ یک تحول ذهنی است
واژه رنسانس معمولاً یادآور اروپا در سدههای پانزدهم و شانزدهم است؛ دورانی که طی آن انسان اروپایی از سلطه نظامهای بسته فکری فاصله گرفت و به سوی عقلانیت، علم، آزادی اندیشه و کرامت انسانی حرکت کرد. این جنبش، انسان را از حاشیه به مرکز اندیشه بازگرداند، عقلانیت نقادانه را تقویت کرد، و زمینهساز ظهور علم مدرن، انسان گرایی، شهروندی و مفاهیم حقوق فردی شد.
رنسانس در اروپا، یک فرآیند است: فرآیند جرئت ورزیدن به پرسشگری از باورهای کهن، نقد ساختارهای ذهنی فرسوده، و بازتعریف رابطه انسان با قدرت، جامعه، طبیعت و آینده بود. هر جامعهای که بخواهد از رکود عبور کند، ناگزیر باید نوعی رنسانس فکری را تجربه کند، رنسانس بازگشت انسان به مرکز اندیشه و نظام فکری و فرهنگی است.
مسئله ایران؛ سلطه سنت و ایدئولوژی بر انسان
یکی از موانع جدی توسعه فکری در ایران معاصر، غلبه همزمان دو الگوی فکری سنتگرایی و ایدئولوژیزدگی بر فضای عمومی است.
منظور از سنتگرایی، صرفاً احترام به میراث فرهنگی یا تاریخی نیست. هر جامعهای به حافظه تاریخی خود نیاز دارد. مسئله زمانی آغاز میشود که سنت از یک منبع الهام به مانعی برای نوآوری و بازاندیشی تبدیل شود؛ هنگامی که پاسخهای تاریخی، بدون پالایش و مواجهه با شرایط تازه، به عنوان احکام نهایی عرضه میگردند. این رویکرد، پویایی تاریخ را انکار کرده و جامعه را در گذشته محبوس میکند.
از سوی دیگر، ایدئولوژیزدگی مذهبی، ملیگرایانه، مارکسیستی، نیز نوعی نگاه مطلقگرا به جهان است؛ نگاهی که به جای پذیرش پیچیدگیهای زندگی انسانی، تلاش میکند همه مسائل را در چارچوب یک «حقیقت از پیش تعیینشده» میگنجاند. این نگرش، تفکر انتقادی را تضعیف کرده، استقلال فکری را کم شدن میدهد و ظرفیت یادگیری جمعی را محدود میسازد.
حاصل هر دو رویکرد مشابه است: کم شدن استقلال فکری و خلاقیت، تضعیف تفکر انتقادی و محدود شدن ظرفیت جامعه برای یادگیری و تحول، تشدید تعصب و ناتوانی در مواجهه هوشمندانه با جهان متغیر است.
روح زمانه تغییر کرده است
جامعه ایران در روز جاری با جامعه پنجاه یا حتی سی سال پیش تفاوتهای بنیادین دارد. نسل نوین در محیطی زندگی میکند که فناوری دیجیتال، دسترسی به شرحات جهانی، انسان گرایی و شهروندی، حقوق و آزادی فردی، تنوع فرهنگی و سرعت دگرگونیها، آن را شکل داده است. این نسل، بیشتر از پاسخهای آماده، به دنبال معنا، کرامت انسانی، آزادی انتخاب و مشارکت واقعی در سرنوشت جمعی است.
در چنین شرایطی، نظامهای فکری که بر اطاعت محض، تبعیت ایدئولوژیک و حقایق غیرقابل نقد استوارند، به تدریج با بحران مشروع کاریت روبهرو میشوند. فاصله روزافزون میان نسل بهروز و گفتمانهای سنتی، نشانهای از این تحول عمیق معرفتی است؛ تحولی که فراتر از سیاست، در لایههای وجودی انسان ایرانی در حال وقوع است، نشانه تغییری عمیق در درک انسان ایرانی از خود و جهان پیرامون است.
ضرورت تولد “انسان نوین”
هر تغییر اجتماعی پایدار، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی رخ دهد، ابتدا در ذهن ، نگرش و منش انسانها رخ میدهد.جامعهای که با ذهنیتهای اقتدارگرا، نژادی-زبانی یا ایدئولوژیک اداره شود، حتی با تغییر در ساختارهای سیاسی، همان الگوها را بازتولید خواهد کرد.
بنابراین، نیاز محوری ایران، تولد انسان نوین که از رشد شهروندانی آزاد، مسئول و توانمند طبق مبانی فکری جریان انسان گرای شهروندی است؛ انسانی که خصوصیتهای زیر را در خود پرورده باشد:
چنین انسانی، «شهروند» است؛ نه صرفاً پیرو، تماشاگر یا مصرفکننده ایدئولوژی.
نقش نخبگان و سیاستمداران در رنسانس فکری
یکی از خطاهای رایج در جوامع در حال گذار، تصور این است که تغییر صرفاً از مسیر سیاست رسمی میگذرد. در حالی که تجربه تاریخی مشخص میکند سیاست معمولاً بازتابی از فرهنگ عمومی است.
تجربه تاریخی مشخص میکند اگر جامعهای همچنان گرفتار تعصب، نفرت، انحصارطلبی و عدم تحمل تفاوتها باشد، ساختارهای سیاسی نیز دیر یا زود همین قابلیتها را بازتولید خواهند کرد.
از این رو، مسئولیت سیاستمداران تنها اداره امور جاری نیست؛ بلکه فراهم کردن زمینهای برای رشد عقلانیت، آزادی اندیشه، گفتوگوی اجتماعی و مشارکت شهروندان نیز هست.
جامعهای که فرصت اندیشیدن مستقل را از شهروندان خود بگیرد، در واقع آینده خود را محدود کرده است.
سیاستمداران مسئول، فراتر از مدیریت روزمره، باید زمینهساز رشد عقلانیت عمومی، آزادی اندیشه، گفتوگوی ملی و مشارکت مدنی باشند. حرکت از «حکومت محوری» به «شهروند محوری»، کلیدیترین گام در این مسیر است. در این نگرش، مشروع کاریت نهادها از خدمت به کرامت انسانی، گسترش عدالت، برابری فرصتها و کیفیت زندگی شهروندان ناشی میشود.
ایران امروز بیش از آنکه به اصلاحات مقطعی نیاز داشته باشد، به یک تحول عمیق فکری و فرهنگی نیازمند است؛ تحولی که بتوان آن را «رنسانس فکری ایرانی» نامید. رنسانس فکری که یکی از مهمترین مشخصههای آن، تغییر مرکز ثقل اندیشه از قدرت به انسان است. رنسانسی که نه به معنای نفی گذشته، بلکه به معنای بازاندیشی در آن است؛ نه به معنای گسست از هویت، بلکه به معنای باز تعریف آن بر پایه کرامت انسان، عقلانیت نقاد، آزادی مسئولانه و شهروندی است.
پرسش اساسی پیش روی ما دیگر «چه کسی حکومت میکند» نیست، بلکه این است: «چه نوع انسانی میخواهیم آینده ایران را بسازد؟»
زیرا آینده هر جامعهای، پیش از آنکه در نهادها متولد شود، در ذهن انسانهای آن جامعه متولد میشود.
در چارچوب ضرورت یک رنسانس فکری ایرانی، «جریان انسانگرای شهروندی» به عنوان جریان سوم، با محوریت انسان، شهروندی و بر پایه مکتب انسانگرایی، آزادی و حقوق شهروندی شکل گرفته است. این جریان، با عبور از دوگانههای سنتگرایی و ایدئولوژیزدگی، در پی ایجاد یک تحول عمیق فکری و فرهنگی در ایران، خاورمیانه و شمال آفریقا است؛ تحولی که هدف آن بازگرداندن انسان به مرکز اندیشه، پرورش «انسان بهروز» برخوردار از عقلانیت نقاد، کرامت انسانی و مسئولیتپذیری مدنی، و فراهم ساختن زمینههای گذار به سوی جامعهای شهروند محور و استقرار دولت حقوقی مبتنی بر آزادی، برابری، حاکمیت قانون و حقوق بنیادین انسان است. این جریان، توسعه پایدار و دموکراسی را نه صرفاً محصول تحولات سیاسی، بلکه خروجی دگرگونی در نظام فکری و فرهنگی و شکلگیری شهروندانی آزاد، آگاه و مسئول میداند.
مسعد سلیتی
معرف جریان انسان گرای شهروندی
برچسب:
نویسنده: لیلا زارعیپور